تبليغاتX
پارسه

پنجشنبه یکم مرداد 1388

گپ و گفت با علی ابراهیم نیا

چند دقیقه پیش از این که این مطلب را بنویسم، علی ابراهیم نیا تماس گرفت و چه خوشحال شدم. بالاخره بعد از مدت ها یکی از یچه سراغی از ما گرفت. از امین حیدری و حسین رعیتی بگذر که به خوبی خبرشان را دارم، شنیدن صدای علی ابراهیم نیا لطف خودش را داشت. چندی پیش هم با دکتر موسوی صحبت کرده بودم. روزگار چه تند می گذرد ما چه غافلیم. به سرعت برق دارد می رود و انگار همین دیروز اول مرداد ۱۳۷۷ بود و من در میانه وارد شدن به سرنوشت تازه ام بودم. خستگی روزگار را با آینه خاطر اتم از تن پاک می کنم و به امید روزهای بهتر می نشینم. به علی گفتم سلام به همه دوستان برساند. مثل اینکه رحمت دالان دار در ارتباط است و بیژن مظاهری و خانمش نیز اخیرا با او تماس داشته اند. من یکی اگر دو بار به یه نفر زنگ بزنم سراغم را نگیرد بی خیالش می شوم...

پی نوشت: همین الان با ابراهیم روستا صحبت کردم. می گفت عظیم شریفی ازدواج کرده. انشاالله خوشبخت بشه. خبر دیگه ای هم داشت و اون هم دختردار شدن رسول زارع بود. امیرمحمد خودش هم حالا شش ماهه شده و روزگار به خوشی می گذرد.

نوشته شده توسط کریم در 17:39 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه هفتم بهمن 1387

شب های خوابگاه

نمی دونم چرا امشبی یهو دلم هوای خوابگاه مفتح رو کرد.. نمی دونم چی شد که یهو تا شیراز و تا روی اون تپه بال درآوردم و رفتم... نمی دونم خاطراتم در سیلان بودن خود تا کجا می روند و تا کجا دوست داشتن را یدک می کشن. یکی از همین روزها بود... بهمن سال ۱۳۸۰، ساکم را پشت کولم زدم تا چهار سال زندگی را با خودم ببرم و دیگر هیچ نفهمم... نفهمیدنی که خودش را در اشک بچه ها نشان می داد... بعضی ها ماندند و من طبق معمول مرام ماندن نداشتم و بارم و بستم تا برگردم به دهاتمون، مثل تهران فاصله اش زیاد نبود و هر وقت هوس می کردی به اندازه یه تو ترافیک موندن تهران حوصله می کردی می رسیدی و بعدش هم با همون سرعت بر می گشتی، رفتم تا برای ارشد بخونم و امروز هم این درس دست از سرم بر نمی دارد و ادامه می دهد خودش را با من و من هم ادامه می دهم او را تا ببینیم که کی حریف است... شیراز اتاق ۱۰۰۶، من امین حیدری، اتاق ۸۳۲، محسن مومنی، اکبر خدارحمی و ابراهیم روستا و تمام روزهایی که خود را در قالب چهارتا عکس و هزار صفحه خاطره نگفته جا داده اند.... یادم می آید تمام لحظه ها را... تمام خندیدن ها را و تمام اشک ها را... شب هایی که در آن با امین و حسین رعیتی و گاهی هم اکبر که شب بیداری زیر زبانش مزه کرده بود، طلوع آفتاب شیراز را به نظاره می نشستیم و شصتمان را بیرون از پنجره برای لمس نخستین باریکه های آفتاب شرقی بیرون می آوردیم... دروازه کازرون و داستان هایش.. من امین حیدری، من و تمام بچه های ۱۰۰۶، من یک عمر رفته و نمی دانم کدام روز در آن خواهم سرود حدیث تلخ جدایی را... چقدر دلم تنگ شده است... چه کسی اکنون در این ماوای سال های دور ما زندگی می کند و ما اکنون کجائیم و چکار می کنیم. سوال هایی که همچنان در تداوم خود امان از من بریده اند نمی گذارند چند خط بیشتر بنویسم... یادش بخیر... واقعا یادش بخیر... هر چه بود تمام شد، جمله ای که در دفتر خاطراتم هنگام بقچه بستن نوشتم تا خودم را قانع کنم.

نوشته شده توسط کریم در 23:59 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه چهارم دی 1387

صحبت با دکتر فروزانی

چند شب پیش، موفق شدم بعد از مدت ها با جناب دکتر فروزانی صحبت کنم. از مرام و معرفت این استاد برجسته دانشگاه شیراز هر چه بگم کم است و دانشجویانش می دانند که بزرگواری ایشان تا چه اندازه است. حدث می زدم تو شب سر شیراز پا را بیرون نگذارد منزل باشد... سراغ همه بچه را گرفت و من هم به نیابت از همه دوستان سلام رسان بودم... می گفتند با بچه ها قراری بگذارید و روزی بیاید شیراز دور هم باشیم.

نوشته شده توسط کریم در 18:5 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و ششم آذر 1387

امشب را دریابیم

امشب شب عید غدیر است. سال ها از روزی که پا به دانشگاه شیراز گذاشتیم می گذرد و عمر ما هم در حال گذر است و نمی دانم تا کی این گذشتن ادامه خواهد یافت. امشب عروسی علی ابراهیم نیا در شهر مشکان نیریز است، خیلی دلم می خواست بروم... واسه علی یه مطلب دارم، یه روز اومد و بهم گفت: کریم تو چطور اینقدر راحت حرف می زنی و من نمی تونم؟ یعنی روم نمی شه... مونده بودم که جواب این فامیل عوض شده را چه بدم... یه خورده راهنمایش کردم و راه های پرو بازی و بهش نشون دادم دیدم یک ماه دیگه به خودم راه نمی ده، بهش گفتم عجب غلطی کردم. روزی که بابای امین حیدری فوت شده بود و امین رفته منبر و از فضایل ابوی محترم می گفت، فکر کنم علی تو سالن صدر نصف دیوان حافظ و واسه بچه ها خوند... بچه ها هم از بس که خمیازه کشیدن مردن و علی آقا همچنان ادامه می داد و بی خیال دهن دره های بچه ها بود...  هر چه ایما و اشاره بهش می کردم که فلان فلان شده بسه، بیا پایین... مگه چماق می اوردش پایین. از اون روز علی سر و زبون باز کرد و هوایی شد. هوایی تا حالا که امشب رخت دامادی می پوشد. دست راستش رو سر ایرج خسروانی، علی احمدی، محسن مومنی، نورالله چهارراهی و سلیمان عزیزی باشه که رو دست باباشون باد کردن...

پی نوشت: البته یه چند تای دیگه هم باقی موندن که یکیشون خودمم... ولی من معذورم، دانشجوی دانشگاه آزاد بودن و ترمی سه میلیون دادن خیلی سخته... از خودم گفتم تا نگویند چون قلم در دست خودش است از خودش نمی گوید.

نوشته شده توسط کریم در 18:34 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه چهاردهم آذر 1387

رحمت پیدا شد..

بالاخره رحمت دالاندار کشف شد. در پی تماس تلفنی با علی ابراهیم نیا موفق شدم شماره رحمت دالاندار را پیدا کنم و تماسی با وی برقرار نمایم. آقا رحمت در حال عمومی اش خوب است و در حال حاضر  در فرمانداری لار به خدمت مشغول. سلام به همه دوستان هم رسانده اند. هنوز هم در عالم تجرد سیر کرده ولی یواشکی گفت می خواهد آرام آرام سر و سامان بگیرد. ما هم آروز می کنیم اونی رو که دوست داره پیدا کنه.

پی نوشت: علی ابراهیم نیا قرار است هفته آخر این ماه مراسم شادی گرفته و به خانه بخت رود... از همه دوستان دعوت کرده است تا در این مراسم حضور به هم رسانند. پارسه از همین جا این وصلت را تبریک گفته و برای علی آقا سال ها و روزهای پر خیر و برکتی را آرزو می کند. آدرس متعاقبا اعلام می شود... مبارک بادا ایشاا... مبارک بادا....

نوشته شده توسط کریم در 11:46 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه پنجم آذر 1387

یادی از اساتید گروه

آن موقعی که ما افتخار حضور در دانشگاه متبرک و فخیمه شیراز را یافتیم و چند سالی را میهمان کوچه باغ های شهر گل و بلبل بودیم، گروه تاریخ آن حال و هوایی دیگر داشت. گروه تاریخی که در آن اساتید بزرگواری تدریس می کردند که تمام بچه های تاریخ شیراز نیمچه سواد خود را مدیون تلاش این عزیزان هستند. البته جوری که بر و بچ شیراز نقل می کنند یکی از اساتید محترم از دانشگاه اخراج شده اند و یکی دو تن دیگر هم بازنشسته شده اند. در آن روزگار یعنی خزان سال ۱۳۷۷ در گروه تاریخ دانشگاه شیراز این بزرگواران حضور داشتند: دکتر عبدالرسول خیراندیش استاد گرانقدر تاریخ مغول و تیموری و آچار فرانسه گروه، دکتر ابوالقاسم فروزانی متخصص قرون میانه و به گفته بچه های تاریخ دولت های متقارن و تاریخ های محلی، دکتر غلامرضا وطن دوست استاد سخت گیر زبان و خاورمیانه و روش تحقیق، دکتر سید حسن موسوی که از باستان تدریس می کردند تا اسلام و افشار و زند، دکتر عزت الله نوذری بیشتر در مورد تاریخ اجتماعی و تاریخ اروپا تدریس می فرمودند، هیچ وقت درس قرون میانه و رنسانس و انقلاب فرانسه را از یاد نخواهم برد، دکتر جهانبخش ثواقب، متخصص در امور صفویه و صاحب تالیفات کثیره که البته برخی از درس ها مانند تاریخ فلسطین را هم می دادند و چقدر سر این کلاس و درس فلسفه تاریخ اذیتش کردم.... آقایان مرادی خلج، مصطفی ندیم، شکرالله خاکرند و حمید حاجیان هم که بعدها دکتر شدند هر کدام دورانی با ما داشتند و یا به عبارت بهتر بگویم ما دورانی با آنها داشتم... امروز استادهای دیگر به گروه آمده اند.. دکتر وطن دوست به آمریکا رفته و دکتر موسوی هم بازنشسته شده است... هر کجا هستند شاد باشند.

نوشته شده توسط کریم در 17:30 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و پنجم آبان 1387

خودم کجام...؟

من، یعنی خودم کریم جعفری در حال حاضر چکار می کنم؟ سوالی که ذهنم را به شدت مشغول داشته و چند سالی است که دنبال یافتن پاسخ آن هستم... می گویند خبرنگارم و از این جور حرف ها! در روزنامه اعتمادملی کار می کنم و دبیر سرویس بین الملل این روزنامه فخیمه هستم.... البته به دلیل خوردن چوب در سرم هوس درس خواندن افتاده در سرم و درسم را هم ادامه می دهم... در روزنامه اعتماد ملی در خدمت دوستان هستم و اگر در شهر دود زده تهران کاری داشتند امر بفرمایند ما اجرا می کنیم.... البته در مرکز اسناد انقلاب اسلامی هم گهگاهی حضوری میابم و در آنجا هم دوستانی چند حضور دارند و طرح هایی هم در ارائه می گردد....

نوشته شده توسط کریم در 17:19 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و چهارم آبان 1387

ایرج خسروانی همچنان ادامه می دهد...

دبیر محترم دبیرستان های شهر مکرم خشت همچنان به تحصیل مشغول است و در حال پایان بردن پایان بردن پایان نامه مبارک در تاریخ شهر خویش است. ایرج خسروانی که پس از پایان دوران فراغت از تحصیل زیارتشان به دست نیامده بود پیش از ماه مبارک رمضان سری به شهر سیمانی زدند و یک هفته ای ما میزبان ناقابل ایشان. فعلا در دانشگاه اصفهان به تحصیل مشغول بوده و هنوز هم با وجود بالا رفتن سن و سال به حلقه دوستان مزدوج نپیوسته... به هر حال برای این آخرین بازمانده آروزی روزهایی خوب دارم و امیدوارم که هر کجا هستند روزگار به کامشان... ایرج خسروانی به نوعی بچه نخل و خرما و آفتاب هم محسوب می شوند و در این زمینه مهارت مختلفی دارند که باید ببینید... البته یک همکلاسی دیگر هم از اهالی محترم خشت داشتیم که اکنون در حلقه متاهلین محترم هستند و اگر اشتباه نکنم در همین شهر خشت به تدریس مشغول می باشند... ایشان کسی نیستند جز سرکار خانم خزاعی که توفیقاتشون افزون بادا... البته ناگفته نماند که آقای خسروانی و بچه های محترم خشت در خوابگاه مفتح روزگار بسیار سرخوشانه ای داشتند و ما هر از چندگاهی به کلبه پر از خشتی آنها گذری داشتیم

نوشته شده توسط کریم در 18:2 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه نوزدهم آبان 1387

علی احمدی در تهران

یکی از دوستان خوب ما که چند ماهی است شهر گل و بلبل را رها کرده و راهی شهر سیمانی تهران شده است، جناب آقای دکتر علی احمدی مفرد است. علی آقا که دوران تحصیل را در شیراز همکلاسی ما بود، از آن دست بچه های زرنگ و درسخوان روزگار به شمار می آمد و در این روزها در دانشگاه تربیت معلم دارد ایران اسلامی می خواند. جناب احمدی که در پیشه شریف معملی روزگار می گذرانند، بنا به اخبار واصله موفق شده اند انتقالی خود را از شیراز به تهران گرفته و در یکی از دبیرستان های شهر باستانی ری به تدریس بپردازند. البته به گفته یکی از دوستان که خبر مطمئنی دارند علی آقای ما این روزها یک خورده ناخوش احوال بوده که از همه می خواهم برایشان دعای عاجل کنند. دوستان اگر کسی کاری با علی احمدی داشت می تواند با این وبلاگ تماس گرفته تا اخبار را به سمع مبارک ایشان برسانیم.

نوشته شده توسط کریم در 10:56 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه شانزدهم آبان 1387

دنباله....

داشتم دنبال دیگر بچه های مزدوج می گشتم که بناگاه قرعه بنام علی ابراهیم نیا افتاد. همان مشکونی معلوم نیست الان چه کاره سال های دور.... البته حقیر عنوانی درخور نیز به جناب علی آقا اعطا کرده بودم و من باب شاهد من الغیب، روزگار امروزش را هم پیش بینی می کردم. علی آقا همچنان در دیار خود ساکن بوده و مانند ما دربدر شهرهای دور نشده است. بر اساس شنیده ها در همان قصبه عقد ازدواج با یکی از اقربا بسته و چنانکه مشهود و معروف شده و اخبار واصله شهادت می دهند، دل از دیار یار نکنده و خود را پابند زندگی نموده است. شب گذشته که به تلفن همراه آن گرامی تماسکی داشتیم مثل اینکه تلفن را در منزل یکی از خویشان فراموش کرده و پای پیاده روبه سوی خانه پدری گذاشته اند. به هر حال بیش از این افاده کردن بر سبیل ملال است و گفتن از علی آقای مشکونی بماند برای روزی که تماسی برقرار گردد و خبری از دوست دوران تحصیل حاصل گردد. برایش سلامتی و طول عمر آروز می کنم.....  

درخواست: در میان بچه های ورودی عملا دو نفر مفقود شده اند، آقایان حسین کردستانی از اهالی با صفای جیرفت مشهور به داریوش و جناب رحمت الله دالاندار که آخر هم نفهمیدم معنی فامیلیش یعنی چه. با جناب دالاندار تماس های مکرر برقرار شد، اما گویی که تلفن ایشان هم از رده خارج شده است. از دوستان درخواست می شود هر گونه اطلاع از این دوستان را در اسرع وقت اطلاع دهند...

نوشته شده توسط کریم در 7:39 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه پانزدهم آبان 1387

کی چکار می کند - پسرها - ق 1

می خوام تو این پست از روزگار بچه ها بنویسم... اول هم از پسرها شروع می کنم و آماری از آنها را ارائه می دم تا بعد برسیم سر دختر خانم های ورودی که خیلی هاشون الآن مادر شده اند. اما از پسرها بگم که اوضاع و احوالشون خوبه و بدک نیست.اول از اونهایی می نویسم که ازدواج کردن و بچه دار شدن:

۱- بیژن مظاهری: در حاضر در معاونت فرهنگی و دانشجویی وزارت بهداشت و درمان کار می کند. بیژن را گاهی اوقات می بینم و الآن که این مطلب را می نویسم داشتم باهاش حرف می زدم... با خانمش که همان همکلاسی سابق خودمون و دوست فعلیمون - خانم نیک آئین - زندگی خوبی دارن و یه دختر کوچولوی چند ماهه هم بنام نیورانا دارن. بیژن از پیشنهاد شکل گیری وبلاگ بسیار تشکر کرد و قول همکاری داد.

۲- امین حیدری: امین بندری هم فعلا در ولایتشون داره تدریس می کنه و به همراه اون هم باغداری. امین معلم دبیرستان های منطقه ریز در شهرستان جم و ریز می باشد. عضو شورای محلی هم هست و برای خودش شده یک پا شهردار. علاوه بر این امین بندری باغدار خوبی هم هست و کشاورز نمونه شده. امین که هیچ وقت فکر نمی کردم روزی ازدواج کنه، دم به تله داده و یه پسر داره بنام اهورا که براساس گفته شخص خودش کپی برابر اصل است و امین دوم هم شکل گرفته.

۳- حسین رعیتی: معلم فعلی دبیرستان های داراب. فوق لیسانس اسلام را از دانشگاه شیراز گرفته و سرمایه گذار هم شده. با خانم محمدی - ار بچه های سال پایینی - ازدواج کرده و یک دختر هم داره بنام آناهید - اسم ها را می بینید - گاهی وقت ها تلفن می زند و از دنیا می نالد، می گوید می خواهد دکتری امتحان بده و از این بابت پدر من و در اورده. حسین را شاید بیشتر از دیگر بچه های ورودی دیده ام. فعلا از علی آباد رخت اقامت به شیراز افکنده و در یکی از محلات شهر گل و بلبل ساکنند.

۴- فرج مومنی: بابای میثم... پیرمرد کارکشته و خستگی ناپذیر. بالاخره فوق لیسانسش را گرفت و اکنون هم در اداره آموزش و پرورش شهر شیراز مشغول به خدمت است. از کلاس و درس فارغ شده و گاهی اوقات هم باد دکتری به دماغ مبارک خطور می کند که انشاءالله خطر به دور است. آقا فرج ما در حال حاضر میثم را به دبیرستان فرستاده و علی آقا را هم روانه دبستان کرده است. گاهی تلفنی با هم در ارتباط است و اتفاقی یک بار در شهر دود زده زیارتش کردم.

۵- ابراهیم روستا: پهلوان سال های دور روستای نظام آباد ارسنجان که نان و نمک آنها را هم چشیده ایم، چند سالی است که رخت دامادی پوشیده و در خدمت خانواده محترم شهدا در بنیاد متبرکه شهید به خدمت اشتغال دارند و گوئیا از راه دور به مرودشت نقل مکان کرده و در این وادی طی طریق می کند. در عروسی ابراهیم آقا به همراه یکی دو تن از یاران قدیمی حضور داشتیم و خاطره اش به خدا فراموش نشدنی است. ابراهیم را هم گاهی اوقات به صورت تلفنی در تماسیم و احوالی می پرسیم. ابراهیم خان هنوز اولادی ندارند.

۶- رسول زارعی: خبر چندانی از بچه نورآباد ممسنی ندارم. گویا در پیشه معلمی و آموزگاری است - خدا رحم کند دانش آموزی که این بخواهد درسش بدهد- ازدواج کرده و پسری هم در همان اوان پایان تحصیل در شیراز حاصل آن است که اگر به پدر رفته باشد خدا به مادر رحم کند...

۷- اکبر خدارحمی: لر بلندبالای دهفولی که از دیار نهاوند پا به عرصه گیتی گشای شیراز گذاشته بود، فعلا در حرفه پدری امرار معاش می کند. ازدواج کرده. گاهی سراغی از او می گیرم. همچنان در دیار خود مستقر است و حفظ نسل و سنگ می کند. هنوز هم احساساتی و شبهای شیراز را به هیچ عنوان از یاد که نبرده که هیچ، بلکه در هر تماسی تجدید خاطره می کند و دل پریشان آن شبهای بلند و دوست داشتنی است. اکبرخان هم ازدواج کرده اما از فرزند داشتنش خبری ندرام.

نوشته شده توسط کریم در 19:23 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه پانزدهم آبان 1387

بنام خدا

شهریور ۱۳۷۷ بود که در انتظار گنگ خودم رشته تاریخ دانشگاه شیراز قبول شدم و اول پاییز آن سال باز تن خودم را که هنوز بوی دبیرستان می داد، به بخش تاریخ شیراز کشاندم... ۴۱ نفر بودیم، ۱۹ تا پسر و ۲۱ دختر. از پسرها همان روزهای اول یکیشان رفت و بعدها یکی دیگر از دانشگاه تهران آمد تا همکلاسی هم باشیم. بیشتر استان فارسی بودند... دو تا بوشهری بودیم که بعدا یکی دیگر هم به ما اضافه شد، یکی مینابی بود، یکی نهاوندی، یکی قروه ای، یکی هم جیرفتی... یکی دو تا هم دهدشتی داشتیم و یک پسر گچسارانی... بقیه همه استان فارسی بودند. سه تا شیرازی بیشتر نداشتیم که هر سه هم دختر بودند... از همان روز اول ماجراهای ما در بخش تاریخ شروع شد و این وبلاگ جایی است میان هیچ و پوج در دهمین سال ورود ما برای بیان گوشه ای از آن خاطرات و جویای حال هم شدن در این وانفسا.... بله، ۱۰ سال به همین راحتی گذشت و بچه ها هرکدام جایی هستند... سراغ بعضی را دارم و یعضی را هم نه... اینجا جایی است در دنیای مجازی برای یافتن آنها... آنهایی که همواره خاطره اشان در ذهن من باقی است و دوست دارم هر جا هستند، شاد باشند و پیروز. از تمام بچه های کلاس امروز سه نفر همچنان درس خود را ادامه می دهند، من در دانشگاه آزاد دکتری ایران اسلامی می خوانم، محسن مومنی در دانشگاه اصفهان تاریخ اسلام می خواند و علی احمدی هم در دانشگاه تربیت معلم دکتری ایران اسلامی...

پی نوشت۱: از تمام دوستان می خواهم در صورت امکان با من در تماس باشند، شاید در دهمین سال بشود جایی همدیگر را دید.

پی نوشت۲: کم کم از همه دوستان خواهم نوشت و آدرس همه آنهایی را که خبرشان را دارم می نویسم تا بدانند از همدیگر.

نوشته شده توسط کریم در 12:30 |  لینک ثابت   •